تبليغاتX
 کیش و مات چشمانت منم
کیش و مات چشمانت منم
کیش و مات چشمانت منم

اگر بداني
كيستي
چه مي خواهي
چرا مي خواهي
واگر ايمان بياوري به خويشتن
وتوان آن بيابي كه آرزوهاي خود را فراچنگ آري
و نگرشي مومنانه
به زندگاني را
پس مي تواني
كه زندگي را
از آن خويش كني
تنها اگر بخواهي.

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

نوشته های قبلی یه عاشق
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني
دلتنگی ها (خودم)

ِبا سلام و عرض خسته نباشيد.

*************************************************************

اين نوشته را با نام كسي آغاز مي كنم كه واژه ي زيبا و پر معناي عشق را در وجود هر آدمي نهاد ٬ كه شكل و رنگ و معناي اين واژه بستگي به  انديشه و نگاه آدمي به اين كلمه دارد.

 

من به مردم سرزميني كه در آنم ٬ به مردمي كه بدون هيچ مكثي از كنار واژه ي پر معناي عشق عبور مينمايد اعتماد ندارم.من به خود كه در اين دنياي عجيب معناي كلمه ي عشق را نفهميدم اعتماد ندارم.من به مردمي كه دوست داشتن را به واژه ي بي معناي دوست نداشتن ترجيح مي دهند و گاه آن را مي پرستند و فقط اَداي انسانهايي كه معناي دوست داشتن را ميدانند را در مي آورند  شك دارم.من به خود كه معناي دوست داشتن را تا عمق درك نكرده اند شك دارم.

من به خود٬ من به ديگران كه كلمه ي عشق را كه خود پر از معنيست بدون حوصله و تفكر مي خوانند و رد مي شوند شك دارم ٬ اعتماد ندارم.

 

هر گاه از كنار مردم سرزميني كه در آنم مي گذرم٬آنان با نگاهي مرا چندين متر دنبال مي كنند ٬ از آنها مي پرسم كه آيا در چهره ي من به دنبال واژه ي عشق مي گرديد؟به آنها فرياد كنان مي گويم عشق در چهره نيست ٬ در درون است ٬ اما آنان از من فرار مي كنند و انگار صداي مرا نشنيده اند.

 

هر گاه از كنار دو معشوق كه با هم گرم سخنند عبور مي كنم ٬آنان نگاهي به من مي كنند و با خنده هايي كه مي كنند در مورد من و شكل عشق در وجود من سخن مي گويند.به آنان مي گويم آيا عشق را در من خنده دار ديديد؟اما آنان به من توجهي ندارند و اصلاً انگار كه صداي من را نشنيده اند.

 

هر گاه از كنار پيري عبور مي كنم او ثانيه اي به من مي نگرد و سري تكان مي دهد و مي گذرد. به او مي گويم اي پير آيا معنيِ واژه ي عشق را در من نيافتي؟اما او باز هم سري تكان مي دهد و مي رود و انگار كه صداي مرا نشنيده است.

 

هر گاه از كنار كودكاني كه در حال بازي هستند مي گذرم٬ آنان با سنگ به قلب من مي كوبند ٬ از آنان مي پرسم آيا از واژه ي عشق به خوبي خوبي بهره نبردم كه مي خواهيد با سنگ هايتان  اين واژه را از من بگيريد؟آيا مستحق دارا بودن اين واژه نيستم؟اما آنان باز هم با سنگ هايشان مي خواهند اين واژه را از من بگيرند و انگار صداي مرانمي شنود.

  

هر گاه از كنار روح هايي مي گذرم آنان دست در قلب من مي كنند و مي خواهند كلمه ي عشق را از قلبم بيرون بياورند ٬ به آنان مي گويم عشق تنها در قلب نيست٬ در تمام وجود آدميست ٬عشق جسم نيست كه شما روحان مي خواهيد آن را از من بيرون بكشيد.آيا كلمه ي عشق ديگر در من جايي ندارد كه مي خواهيد آن را از من بيرون بياوريد؟

اما آنان به كار خود ادامه مي دهند و اصلاً صداي مرا نشنيده اند.

 

هر گاه از كنار واژه ي پر معناي عشق مي گذرم بي اختيار

 دقيقه اي به اين واژه مي نگرم و كوتاه تفكري مي كنم و منم از روي اين كه نتوانستم از اين واژه نهايت بهره را ببرم و شايد هم طرز بهره بردن از آن را بلد نبودم و نيستم سري تكان مي دهم و از كنار اين واژه عبور مي نمايم . . .

 

 

 

 

 


[ ]
+
دلتنگی ها

با سلام و عرض خسته نباشيد.

راستی ارزش داره که به این وب سر بزنید و آپ زیباشو بخونید.

 

http://skygirl72.blogfa.com/

 

***********************************************

اين منم ٬ انسان!

من از آغاز آفرينش اين جا بوده ام و هنوز اين جايم.

من تا پايان جهان اين جا خواهم بود.

وجود غمزده ي مرا پاياني نخواهد بود.

من در سپهر بي كرانه پرسه زدم٬ در دنياي خيال گشتم و در نور شناور ماندم.

اما اكنون اسير عدد و ارقام شده ام.

من آموزه هاي كنفسيوس را شنيدم.

به حكمت برهما گوش سپردم.

با بودا زير درخت آگاهي نشستم.

با وجود اين٬ اكنون اين جايم و همنشين ناداني و ناسپاسي خويش.

هنگامي كه خداوند با موسي خلوت كرد٬ من در كوه سينا بودم.

من معجزه هاي عيساي ناصري را ديده ام.

در مدينه با محمد(ص) ديدار كرده ام.

باوجود اين٬ اكنون اين جايم و زنداني حيرت خويش.

من شاهد شكوه بابل بوده ام.

از جلال و جبروتِ مصر نكته ها آموخته ام.

قدرت روم را تجربه كرده ام.

با وجود اين٬ جز اندوه و ضعف چيزي دستگيرم نشده است.

من با جادوگران گفت و گو كرده ام.

با روحانيان سخن ها گفته ام.

با پيامبران ديدار كرده ام.

با وجود اين٬ هنوز حقيقت را مي جويم.

من حكمت آرام هنديان را گرد آورده ام.

آموزه هاي عربرا نيوشيده ام.

همه آنچه را كه شنيدني ست ٬شنيده ام.

با وجود اين٬ دلم كور و كر است.

حاكمان ظالم رنجم داده اند.

به بردگي رفته ام.

گرسنگي كشيده ام.

با وجود اين٬ هنوز نيرويي در من است مه سپيده دمان بيدارم مي كند تا به خورشيد بگويم:

سلام.

سرم پر است و دلم خالي ست.

تن من پير است و دلم هنوز نوزادي بيش نيست.

شايد در جواني ٬دلم بع بلوغ برسد.

هر روز دعا مي كنم كه پير شوم تا لحظه ي ديدار با خداوند نزديك تر شوم.

تنها در آن لحظه ي ديدار است كه دلم پر مي شود.

از لحظه ي آغاز آفرينش اين جا بوده ام و هنوز اين جايم.

تا آخر دنيا اين جا خواهم بود.

وجود غمزده ي مرا پاياني نيست.

 

 

 

ِ


[ ]
+
دلتنگي ها

با سلام و عرض خسته نباشید.

*******************************

ما فرزندان اندوهيم و شما فرزندان شادي.

ِما فرزندان اندوهيم و اندوه سايه ي خدايي ست كه در دل هاي نا پاك زندگي نمي كند.

ما روح هايي غمگين هستيم و غم چنان بزرگ است كه در دل هاي حقير نمي گنجد.

وقتي شما مي خنديد ٬ ما مي گرييم و زاري مي كنيم.

كسي كه در اشك خويش غوطه مي خورد٬ پاك مي شود و براي هميشه پاك مي ماند.

شما ما را نمي فهميد٬ اما ما همدلي خود را تقديمتان مي كنيم.

شما با جريانِ رودِ زندگي حركت مي كنيد و ما را نمي بينيد اما ما در ساحل‌ِ اين رود نشسته و شما را نظاره مي كنيم.ما صداي شما را مي شنويم.

شما معناي گريه ها ي ما را نمي فهميد٬ زيرا هياهوي روزها٬ گوش ها ي شما را كر كرده است.

شما نسبت به حقیقت بی اعتنایید.

اما ما صداي آواز هاي شما را مي شنويم٬ زيرا زمزمه هاي شب٬ دروازه هاي دل ما را به روي همه گشوده است.

ما فرزندان اندوهيم.

 

 

 


[ ]
+
دلتنگی ها

 با سلام و عرض خسته نباشید.

************************

آرزو دارم زندگيم اشكي باشد و لبخندي؛ اشكي كه دلم را تطهير كند و رازهاي زندگي را بر من فاش سازد٬ و لبخندي كه شكوهِ خدا را در سيمايم آشكار كند. اشكي كه مرا در غمِ همه ي دل شكستگانِ جهان شريك سازد و ليخندي كه نقشِ شادمانيِ هستي بر لبانم باشد.

 

من دوستي در درون خويش دارم.دوستي كه در هنگامه ي غم ٬ تسلايم ميدهد.كسي كه دوستِ خويش نيست٬دشمن مردم است.كسي كه به خويش اعتماد نميكند٬ در ياس و نااميدي مي ميرد. زيرا زندگي  از درون ميجوشد و از بيرون نمي آيد.

 

من براي گفتن حرفي به ميان شما آمده ام و آن را خواهم گفت.اگر مرگ مجالم ندهد تا آن را بگويم٬ فردا گفته خواهد شد.زيرا فردا همه يِ رازهاي دفتر جاودانگي فاش خواهند شد.

 


[ ]
+
... ادامه ی آپ قبلی
سلام.این مطلب ادامه ی آپ قبلیه.

************************

... هنگامی که در کوچه های شهر میگردم ‌‌‌کودکان به دنبالم می دوند وفریاد می زنند:« این مرد کور است!بیایید عصایی به او بدهیم تا راهش را پیدا کند.» از آنها می گریزم و به دوشیزگانی می رسم که گوشه ی ردایم را میگیرند و می گویند:« این مرد کر است! بیایید گوشش را از نغمه های عشق پر کنیم.»ازآنها می گریزم و به پیران می رسم.آنها با دستانی لرزان مرا نشان می دهند و می گویند:«آه این مرد دیوانه است! او در دنیای ارواح زندگی می کند

غریبانه در دنیای شما آدم ها می گردم و جایی را نمی یابم تا بیاسایم.هیچ کس به ژرفای خیالات من راه نمی یابد.صبحگاهان وقتی چشمان بی خوابم را باز می کنم خود را زندانی غاری تاریک می یابم که از سقف آن حشرات آویزانند و بر کف آن ماران و موران می خزند.

شاعرم من غریب وتنها.آنچه را که می خواهم نمی یابم و آنچه را که می یابم نمی خواهم.

شامگاهان به خانه باز می گردم تا بر بستری از پرهای لطیف و خارهای خشن بخوابم.دلم آکنده از درد ولذت است.سرشارم از آرزوهای غمبار و شادی آفرین. نیمه شبان روح های گذشتگان به دیدارم می آیند.به آنها می نگرم و آنها نیز خیره با مهربانی پاسخ می دهند.می کوشم لمس شان کنم.اما آنها مه می شوند و ناپدید می شوند.

من با زبان فرشتگان سخن می گویم و کسی زبانم را نمیفهمد.در بیابان ها می گردم و با جویباران راز می گویم .من آشنای درختان پر شکوفه ام.من سوگواری پرندگان را می فهمم. من غریبه ام با دنیای تنگ وتاریک شما. من غریبه خواهم ماند تا لحظه ی دیدار فرا برسد.آنگاه خود را به بال های سپید و نوازشگر مرگ خواهم سپرد و به خانه ی آشنای خود کوچ خواهم کرد.من به دنیای آزاد و روشن وآرامم سفر می کنم


[ ]
+
دلتنگی ها

با سلام وعرض  خسته نباشيد.

******************

دلتنگي ها

 

آه، چه غريبانه زندگي مي كنم در اين جهان.من شاعرم، تنها و پرسه زن خيابان هاي شما.من تبعيدي تنهايم.تنهايي،مرا به سرزمين هاي من، سرشار از خيالات خلاق است،خيالاتي كه مرا به تماشاگه رازهاي زندگي مي برند.من چيزهايي مي بينم كه با چشم سر ديده نمي شوند.دل را بايد گشود.

من در ميان مردم خويش نيز غريبه ام.دوستي ندارم.وقتي كسي را مي بينم،با خود مي گويم:" او كيست و چرا اينجاست؟ چرا من و او در كنار هم قرار گرفته ايم؟"

من با خودم غريبه ام. وقتي صداي خودم را مي شنوم، شگفت زده مي شوم.در درون، خودم را مي بينم كه از شنيدن اين صدا، پوزخند مي زتد،فرياد مي كشد، مي ترسد. وقتي خودم را در آينه مي بينم،حيرت مي كنم، رو حم از دلم مي پرسد:"اين كيست؟"بين من و من، دره ي عظيم سكوت قرار دارد.

شگفتا! انديشه هايم بدنم را نمي شناسند. وقتي در برابر آينه مي ايستم، چيزي را مي بينم كه روحم از ديدن آن ناتوان است. در چشمانم چيزي مي يابم كه خويشتن درونيم نميتواند آن را بيابد... 

 

"ادامه دارد..."


[ ]
+
محکمه ی الهی(خلیل جوادی)

با سلام.اين شعر زيبا رو آقاي خليل جوادي گفته.

_ اگه از اين شعر خوشتون اومد به دوستاتون هم بگيد بيان بخونن.

_خواهش ميكنم كه تا آخر شعر رو بخونيد مطمئن هستم كه خوشتون مياد.

***************************************************

يه شب كه من حسابي خسته بودم

همين جوري چشام رو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مردها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه ي الهي برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش واستادن

چتركه گذاشته و حساب ميكنه

به بندهاش اتاب خطاب ميكنه

ميگه چرا اين همه لج ميكنيد

راهتون رو بيخودي كج ميكنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلاي غم گرفت رو شاد كنيد

با فكرتون دنيا رو آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد

نه اين كه جاي عقل كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نيافريده باريكلا گفتم

من كه هواتون رو هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيد و خداي جعلي ساختيد

هر كدوم از شما خودش خدا شد

از ما آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي

اين همه دين و مذهب دروغي

حقيقتاً شما كه خيلي پستيد

خر نباشيد گاو رو نميپرستيد

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي و هم از اجانب

گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست

پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست

چرا رنا اينجوري بد لباسن

مردهاي غيرتي كجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي نداره مرد وزن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش مي چرخه نميدونم چشه

آهان ميخواد يواشكي جيم بشه

ديد يكمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكم شبيه بشكيه ي نفت

سرش رو پايين انداخت و رفت

قرآولا چند تا بهش ايست دادن

يارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوري در آورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش بشين

دلم براي حوريا لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه

تو رو خدا بذار برم دير ميشه

قرآول حضرت حق دمش گرم

با رشوه ي خيلي كلون نشد نرم

گوشاي يارو رو گرفت تو دستش

كشون كشون برد و يه جايي بستش

رشوه ي حاجي رو ضميمه كردن

توي جهنم اونو بيمه كردن

حاجي بلند بلند غر مي زد

داشت روي اعصابا تلنگر مي زد

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم رئ معطل نكن

بگير بشين انقد كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامه ي تو پر از كارهاي زشته

كي گفته جات توي بهشته

بهشت جاي آدماي باحاله

ولت كنم بري بهشت محاله

يادته كه چقدر ريا مي كردي

بنده هاي ما رو سياه ميكردي

تا يه نفر دور برت مي ديدي

چقدر ولضالين رو مي كشيدي

اين همه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دسته كسي رسوندي

خيال ميكردي ما حواسمون نيست

نظو و نظام هستي كشكي كشكيست

هر كاري كردي بچه ها نوشتن

بيا بيا برو ببين خودت تو زوم كن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه ي صبرش يه دفعه سر اومد

تا فرصتي گير ميآورد در مي رفت

قيامت اينجا عجب جايه

جون شما خيلي تماشايه

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينا رو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چيكار كردن

مامور گفت ميگم بهت من الان

مفسد في الارض كه ميگن همينان

گفت اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرها خدا رو جوشي كردن

به نام دين خوردن اينا

كفر خدا رو درآوردن اينا

بد جوري ژاندارك اينا چزوندن

زنده توي آتيش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كلات رو صاف كن

زود ميگه بشين و اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگو اينا چيكاره بودن؟

خيام يه بطري هم تو دستش

رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجب بلند شد با صداي محكم گفت

اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي

اين كه نه مدعي داره و نه شاكي

نه گرد وخاك كرده ونه هياهو

نه اربده كشيده و نه چاقو

نه مال اين نه مال اونو خورده

فقط عرق خريده و رفته خورده

آدم خوبيه هواش رو داشتم

اينجا خودم براش شراب گذاشتم

يهو شنيدم ايست خبر دار دادن

نشست ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافيل از اونور اومد

رفت روي چارپايه و چند تا سور زد

ديدم دارن تخت روون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بودم اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا

فكر ميكنيد داخل اون تخت كي بود

الا ن ميگم يه لحظه اسمش چي بود؟

همون كه كاراش عالي بود

اون كه تو دنيا مث توپ صدا كرد

همون كه اين لامپا رو اختراع كرد

همون كه كاراش عالي بود ديگه

بگيد بابا توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقت رو تلف نكن توماس زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت ميفتي

ميگم هوايي ببرن و مفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر ميدونست چيه نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده

باسيم ميماش شب رو يه صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جابه جا كرد

يه كم به اين حاجي نيگانيگا كرد

از اون نگاهاي عاقل اندر

سفيه شو بايد بيارن اينور

با اين كه خيلي خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب كله خرايي هستيد

بابا عجب جونورايي هستيد

شمر اگه بود آدرفيلدرهم بود

خنجر اگر بود رول ور هم بود

حيفه كه آدم خودش رو پير كنه

سوزنش يه جا گير كنه

ميگيد توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دين وايمون نبود

اولاً از كجا ميگيد اين حرف رو

دربياريد كله ي زير برف رو

اون منو بهتر از شما شناخته

دليلش هم اين چيزايي كه ساخته

درست گفتم عبادت كنيد

نگفتم به خلق خدمت كنيد

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا روهم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ بيشتر كه نداشتم

اونم تو آسمونا كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نميدوني چقدر كمك به من كرد

تو دنيا هيچكي بي چراغ نبوده

اگه هم مونده تو باغ نبوده

خدابراي حاجي آتش افروخت

دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يكي مياد يه حاله اي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت تو كلت پر قورمه سبزيست

وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست

اون كه نشسته يه مقام والاست

مترجم رفيق حق تعالي ست

خود خدا نيست نمايندشه

مورد اعتمادشه بندشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

خدا زميني ها همش همينيد

اون ور ميزي رو خدا مي بينيد!

همين جوري ميخواست بلندشه

نم نم گفت پاشو بايد بري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم

داد كشيدم يه دفعه بيدار شدم!!!

"خليل جوادي"

 


[ ]
+
دلتنگی ها
سلام.انشا الله حا ل همه ی دوستای گلم خوب باشه.

یه مدت نبودم چون اصلا حا ل و حوصله ی آپ کردن رو نداشتم.

حالا هم با اسم وبلاگ جدید و قالب جدید و آپ جدید در خدمت شما هستم.

****************************************************************

آی آدم ها ! چه می خواهید؟

آیا می خواهید برای شما قصرهایی بسازم و آن ها را با کلماتی تهی از معنا بیارایم؟

آیا می خواهید معابدی بسازم با سقف هایی از رویا؟

آیا می خواهید آنچه را که ظالمان و دروغ پردازان ساخته ناد ویران کنم؟

آیا میخواهید با دستان خود آنچه را که ریاکاران کاشته اند از ریشه بیرون بیاورم؟

با من از آرزوهای خود سخن بگویید.

آی آدم ها ! چه می خواهید؟

آیا خشنود می شوید اگر همچون بچه گربه ای خر خر کنم؟ یا اینکه همچون شیری بخروشم؟

من برای شما آوازها خوانده ام اما شما هرگز نرقصیده اید.

من در برابر دیدگان شما اشک ریخته ام اما شما گریه نکرده اید.

آیا باید همزمان بگریم و بخوانم؟

با آنکه میوه های آگاهی فزون تر از سنگ های دره هاست.باز روح شما از گرسنگی در عذاب است!

چشمه های زندگی در کنار خانه هاتان می جوشد اما شما از تشنگی پژمرده اید!

چرا از زلال چشمه ها تان نمی نوشید؟

دریا جزر و مد خود را دارد.

ماه کامل می شود و آنگاه به شکل داس در می آید.

زمان بهار و تابستان و پاییز و زمستانش را دارد.

همه چیز همچون رودی مواج از صورت ها میان زمین و آسمان درتغییر است.

اما حقیقت هرگز تغییر نمیکند.

آی آدم ها!

پس چرا می کوشید سیمای حقیقت را بیالا یید؟...

 

"ادامه دارد..."


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!